سخنرانی ماجرای حاج اکبر ناظم استاد دارستانی | شهادت حضرت معصومه سلام الله علیها 1403| هیئت شهزادگان کربلا | پلان3
حاج اکبر ناظم تو همین تهران بچهها
روضه خون بود روضه خون تیر
روضه خون یک تهران بود
وقتی میخواستن ببرن هیئت
بنز میآوردن می گفت من پیاده میام
گفتن راه طولانیه میگفت بهتر بیشتر راه میام
من برای هر قدمی که به هیئت میزنم
برای هر قدمش و نفسش یه حج از امام حسین می گیرم
هرچی هیئت دورتر من باید بیشتر راه بیام
بیشتر حج میگیرم اینجوری بود
یه روز سه تا روضه سخت خونده بود ظهر اومد
بره خونه کوچه رو شهرداری کنده بود
گفتن حاج اکبر میشه از کوچه بعدی بری گفت آره
میگه پیچیدم تو کوچه بعدی دیدم چهار تا بچه قد و نیم قد
ده دوازه ساله چادر مادراشونو به هم گره زدن
به این تیر چراغ برق بستن یه خیمه انقدی زدن
از دور که منو دیدن مثل که دنیا رو بهشون دادن
حاج اکبر ناظم تو کوچه ما اومدن این گوشه کت منو گرفتن
گفتن حاج اکبر حاج اکبر میشه برای ما روضه بخونی
منم یه لحظه تو خودم گفتم آخه این چهار تا بچه که زبون نمیفهمن
چه روضه ای التماس التماس گفتم میرم تو خیمهشون یه دو خط میخونم ول کنن ما رو
بعدم میرم خونه اومدم برم تو خیمه دیدم صاف نمیتونم برم
خیمه کوچیکیه خم شدم رفتم تو
دیدم یه دونه از این حلب های هفده کیلویی رو بچهها برگردوندن
روش یه پارچه سیاه انداختن شده منبر
نشستن روی این حلب روغن
این چهار تا بچهام جلو من نشستن
تا گفتم السلام علیک یا اباعبدالله
مثل اینکه این چهار تا بچه داغ مادر دیدن
یه جوری این چهار تا زار میزدن و گریه میکردن
از گریه اینا من گریهم گرفت یه روضه خوبی خوندیم
خیلی کیف داد روضه تموم شد پا شدم برم گفتن حاج اکبر
ما صله که نداریم بدیم چایی دم کردیم
بیاریم تو خودم گفتم که اینا بچهان معلوم نیست دستشون پاک باشه
به آب خورده به قند خورده دستشون نجس باشه گفتم نه نه نمیخورم
با این نگاه که دسته این بچهها پاک نباشه طهارت بلد نباشند
چای نخوردم اومدم خونه تا چشم اومد گرم شه
دیدم در خونه رو میزنن کیه دیدم مادر سادات حضرت زهرا سلام الله
حاج اکبر آقا بیایم تو بله مادر خاک به سرم بفرمایید
بی بی اومد تو اتاق نشست با کنیزا من دم در فرمود
حاج اکبر روضه امروزتو قبول کردیم تا بیبی گفت روضه امروز تو قبول کردیم
تو عالم مکاشفه است دیگه گفتم بی بی جان من امروز سه جا رفتم روضه
اصلاً بچهها رو به ذهنم نیومد صبح رفتم بازار تهرون هفت هزار نفر اونجا رو میگی
گفت نه گفتم خونه فلان بازاری تهرون فرمود نه خونه مرجع تقلید آیت الله عظمی فلانی فرمود نه
گفتم مادر من همین سه جا بیشتر نرفتم فرمود نه اون روضه ای که برا بچهها اومدی خوندی
اونا چهار تا بودن پنجمیش من بودم
اما حاج اکبر دلمو شکوندی گفتم خاک به سرم مادر روضه غلط خوندم
فرمود نه چرا چایشونو نخوردی اون چایی رو من برای این بچهها دم کرده بودم
میشه امشبم یه کاری کنیم بچهها ما که الان پا نداریم بریم امام رضا
اما میتونیم امام رضا رو بیارید اینجا مجلس خواهرشو گرفتید
دیگه کی به خواهر عزیزتر از برادر
روضه خوان حاج اکبر ناظم استاد دارستانی
از دیدگاه بینندگان
بزودی | بروزشده