خنده حلال خواستگاری سیدرضا موسوی واعظ | سالروز ازدواج حضرت زهرا (س) 1404 | هیئت یا زهرا قم هلهله فرشته ها | پلان3
من وقتی هیجده سالم بود
دلم میخواست داماد بشم حاج آقا
به سلامتی به به
ولی تا بیست سالگی روم نشد بگم
بیست سالگی به مادرم گفتم که
مادر من زن میخوام
گفتم فرار کردم
شب خودمو زده بودم به خواب
اومدن زن گذاشتند رفتند
دیدم حاج آقا مادر من
دارن با هم صحبت میکنن
گوش هامو تیز کردم دیدم مادر من
داره به حاج آقا میگه
فهمیدی این بچه بزرگ شد
به کجا رسید کار
گفت چی شده
گفت امروز آمده به من گفته من زن میخوام
پدر من گفت بر شما واجبه
فردا صبح برا این بریم خواستگاری
من اون شب سید تا صبح نخوابیدم
از این پهلو به اون پهلو
هی فکر کردم گفتم که
اینا صبح که برن خواستگاری تا ظهر
کارهای تشریفات قانونیش بشه بعد از ظهر
شب که بشه دیگه عروسی
مادر من شروع کرد خواستگاری رفتن
چهل و هفت جا خواستگاری رفتیم
ماشا الله ندادن
چهل و شش جا نشد
نپسندیدید یا ندادن
خدا شاهده من از دم همه رو پسندیدم
روحیه اش بالا دوست داشته
یعنی خدا میدونه
هرجا میرفتیم خواستگاری
می آمدیم بیرون من نیشم باز بود
همه رو میخواستی
مادرم میگفت پسندیدی
میگفتم خیلی خوب
میگفت خاک تو اون سرت
تو همه رو می پسندی
بعد از دو سال آمدم
خدمت حضرت معصومه سلام الله علیها
از این سوراخ های ظریح
چشم مو چسبانده بودم تو نگاه میکردم
انگار بی بی نشسته
اشکمم می آمد
گفتم بی بی به خدا بریدم
چهل و شش تا گل بردم
چهل و شش تا شیرینی بردم
دیگه بسه دیگه خسته شدیم
همونجا متوسل شدیم
فهمیدم تو دلم که مستجاب شد
همون شب درست شد
آخرین خواستگاری رفتیم
خدا به دلشون انداخت
و دیگه قبول کردن و ازدواج کردیم
دستشو بزن تا
ببینیم چقدر وقته یک دست بزن
خنده حلال خواستگاری سیدرضا موسوی واعظ
از دیدگاه بینندگان
بزودی | بروزشده