یا حسین حدادیان
راوی میگه
من دیدم لبا مثل چوب خشک بهم میخوره
دلم سوخت رفتم سپرمو آب کردم
رسیدم بالا گودال
دیدم جنازه هست اما سر نیست
دیدم شمر داره میاد بالا
گفت کجا میری
گفتم خواستم آب ببرم
نامرد یه قهقه زد
گفت تموم شد
از این لای پیراهن عربیش
سر بریده رو نشونم داد
دیدم داره تنش میلرزه
گفتم تو که کارو تموم کردی
چرا داره تنت میلرزه
گفت میگم اما نگو به کسی
یه خانومی بین هاله ای از نور
داد میزد بنی قتلوک و ما عرفوک و من شرب الماء منعوک
خواهرت تو قتلگاه می خونه
هرچه شد بین در و دیوار شد
نقد و بررسی
از دیدگاه بینندگان
سریال
بزودی | بروزشده
بزودی
بروز
سوئیچر کار می کند. لطفاً توجه داشته باشید که برای اینکه بتوانید آن را در داخل سوئیچر نمایش دهید ، باید قالبی به کتابخانه اضافه کنید.
هیچ داده ای یافت نشد