اومدن محضر امام سجاد
گفتند آقا چشمت روشن
مختار عروج کرده
قتله کربلا رو کشته
آقا فرمودن از حرمله چه خبر
گفت آقا حرمله ام به درک واصل شد
حالا چرا حرمله آقا
این همه بودن
آقا صدا زد گفت نمیدونی حرمله چه خونی به دل ما کرد
حرمله جگر بابامو سوزوند
یه کاری کرد که بابام به چکنم چکنم افتاد
جند قدم میرفت سمت خیمه میدید رباب دستاشو وا کرده
می گفت آقا آبش دادی
برمیگشت سمت میدون
همچین که برمیگشت سمت میدون لشکر هو می کردند آقا رو