ماجرای شنیدنی شفای دختر فلج | سیدعلی صادقی | بیت شیخ مصطفی کرمی | ایام فاطمیه 1403 | پلان3
متن سخنرانی
شفای دختر فلج سید علی صادقی
بچه فلجی داشتم در نجف
خدا نیاره برا کسی
به امیرالمومنین
دختر بچه بود گفت شد سه چهار سالش
من نذر کردم که سقایی کنم
روزای عاشورا یه مشکی رو بر میداشتم
میرفتم به زوار امام حسین آب میدادم
تو طول سال علما از مقامات و کرامات معاجز ابالفضل میگفتن
هی امیدوار میشدم سال ششم
گفتم اباالفضل یه طوری بشه تا مدرسه نرفته
هفت سالگی خوب بشه دیگه نشد
هشت سالگی نشد
نه سالگی هم نشد
دوازده سالش شد نشد
گفت شانزده سالش که شد
گفتم دیگه داره نزدیک سن ازدواجش میشه
اومدم خونه دیدم همینجوری پا ها لمسه افتاده
خوابشم برده
به عیالم گفتم قیچی رو بیار
گفتم دیگه میخوام مشکو پاره کنم