جانم قاسم سعید حدادیان

جانم قاسم سعید حدادیان را با کیفیت های مختلف در قالب های صوتی و ویدئویی به همراه گزارش تصویری مراسم به صورت آنلاین  مشاهده  و  درصورت نیاز دریافت کنید.

متن مداحی :

جانم قاسم سعید حدادیان

مرحوم شیخ طریحی در منتخب می نویسد:
از کشتن چهار پسر ازرق سستی در بازوی قاسم و ضعف در نیروی او پیدا شده بود و علاوه بر آن تشنگی و گرسنگی او را بی تاب نموده بود
فهم بالرجوع الی الخیمه قصد برگشتن به خیمه را نمود که ناگاه ازرق سر راه بر قاسم گرفت
و چون پلنگی زخم آلود بر او بانگ زد که ای بیرحم و بی انصاف چهار پسر مرا کشتی که در عراق بلکه در تمام آفاق عدیل و نظیر نداشتند اکنون کجا می روی؟
قاسم برگشت کوهی را دید که بر کوهی نشسته غرق در دریای اسلحه و آلات حرب آن نتیجه شجاعت اصلا خوف در دل پیدا نکرده فرمود:
ای شقی پسرانت درب جهنم منتظر تو هستند هم اکنون تو را هم به ایشان می رسانم.
مرحوم ملا حسین کاشفی در روضه می نویسد:
چون امام حسین علیه السلام دید که ازرق ملعون در برابر قاسم درآمد بر وی بترسید زیرا ازرق در آفاق مشهور به شجاعت و معروف به سبالت بود
پس امام دست نیاز برداشت و جهت نصرت و پیروزی شاهزاده دعاء نمودند
از طرف دیگر مخدرات حرم جملگی مضطرب و گریان از حق تعالی فتح و نصرت شاهزاده را خواستار گشتند
خلاصه کلام آنکه در خیام امام علیه السلام زلزله و در مضمار و صحنه نبرد صدای هلهله بلند بود
صفوف لشگر تمام گردنها کشیده و چشمها دوخته که ببینند از این دو مبارز کدام غالب و ظافر می گردند.

باری ازرق دست به نیزه برد و بر قاسم حمله کرد، شاهزاده نیز نیزه بکار برد و بینشان دوازده طعن رد و بدل شد

ازرق در غضب شد نیزه را به شکم اسب قاسم زد اسب از پای درآمد و قاسم پیاده ماند

امام علیه السلام که چنین دید به نوشته کاشفی به محمد انس امر فرمود که اسب یدکی به قاسم برساند

و به گفته مرحوم صدر قزوینی به وزیر خویش جناب عباس بن علی علیهماالسلام اسب پیل پیکری داد تا به قاسم برساند،

رخسار قاسم از محبت عمو مانند گل شکفته شد رکاب را بوسید و بر مرکب سوار گردید و شمشیر را کشید

و رو به ازرق آورد چشم ازرق که بر شمشیر پسرش افتاد گفت:

ای جوان این شمشیر پسر من است بی مروت آن را هزار دینار خریده ام در دست تو چه می کند؟

قاسم فرمود: می خواهم شربتی از شیرینی این شربت به تو بچشانم و تو را به فرزندت ملحق کنم،

ای ازرق روا باشد که تو خود را از جمله شجاعان عالم بدانی و تنگ مرکب را نکشیده آهنگ جنگ می نمائی؟!

ازرق خم شد که تنگ را ببیند قاسم چنان شمشیر بر کمرش نواخت که همچون خیار تر به دو نیم شد

و هر نیمه اش از طرفی روی زمین افتاد قاسم دید اسب ازرق بی صاحب مانده می خواهد فرار کند

فی الفور خود را بر مرکب رسانید جست بر مرکب ازرق و اسب خاصه عمو را یدک ساخت به در خیمه ها تاخت

تا به نزد عمو رسید عرض کرد: عمو جان العطش العطش اگر یک شربت آب بیاشامم دمار از این لشگر برمی آورم.

جانم قاسم سعید حدادیان

برچسب های استفاده شده : , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست